تبلیغات
42E4D5E33E6531D02D856D6CBB6D0893 گوگل الکترونیک Egoogle تبلیغات هزینه نیست ، بلکه سرمایه گذاری ست . http://egoogle.mihanblog.com/extrapage/sitemap گوگل الکترونیک Egoogle - بازی فلش جالب و با مزه سالواشن با نام اصلی salvation
 
گوگل الکترونیک Egoogle
تبلیغات هزینه نیست ، بلکه سرمایه گذاری ست .
                                                        
درباره وبلاگ
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما بهترین بخش " گوگل الکترونیک " کدام است ؟








صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
undefined



در این بازی فلش شما در اعماق زمین هستید و با استفاده از چرخ دنده های بزرگ می توانید به کشف قسمت های مختلف زمین بپردازید و سنگ های قیمتی آنرا جمع آوری کرده و با کمک همان چرخ دنده ها به سطح زمین بیایید . در این بازی زمان اهمیت دارد ، چرا که اگر شما از مدت مشخصی دیر تر به سطح زمین بیایید ، مواد مذاب از کف معدن شما بالا آمده و شما را نابود می کنند .



نکته : برای اجرای بازی ها به آخرین ورژن Flash Player احتیاج دارید . در صورت اجرا نشدن بازی ها شما میتوانید این برنامه را از اینجا Download کنید


برای انجام بازی در صفحه بزرگتر و با دیدی بیشتر در اینجا کلیک کنید.




                                               


undefined


نوع مطلب : بازی فلش(Flash game)، 
برچسب ها : بازی فلش جالب و با مزه سالواشن با نام اصلی salvation، در این بازی فلش شما در اعماق زمین هستید و با استفاده از چرخ دنده های بزرگ می توانید به کشف قسمت های مختلف زمین بپردازید و سنگ های قیمتی آنرا جمع آوری کرده و با کمک همان چرخ دنده ها به سطح زمین بیایید . در این بازی زمان اهمیت دارد، چرا که اگر شما از مدت مشخصی دیر تر به سطح زمین بیایید، مواد مذاب از کف معدن شما بالا آمده و شما را نابود می کنند .، مزایای مانکن های تهران و شهرهای بزرگ نوشته شده توسط: یاسین محمودی ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ?-تغییر کاربری دستمال سفره و دم کنی به روسری و صرفه جویی در پول و پارچه ?-بچه مطرح شدن خروس و دارکوب به علت مد شدن مدل موی خروسی و بالا رفتن قیمت خروس در حد گاو ?-بالا رفتن بی سابقه فروش گن های لاغری سونا بلت در حد کمپانی مایکروسافت به علت پوشیدن مانتوهای بدن نما و خوش هیکل بودن ??? دخترای ایرانی (روم به دیوار مورچه خاک به گور) ?-تولید نیروی برق و الکتریسیته و از راه اشعه تولید شده زلف دختران ایرانی در حد نیروگاه بوشهر ?-قوی شدن چشم مردان ایرانی در حد تلسکوپ و گسترش زبان فارسی خصوصا این ضرب المثل((یه نگاه که حلاله)) ?-کاهش نرخ بیکاری افراد شاغل در شغل های شریف خفاش شب..عنکبوت..اتو زنی..تاکسی مرسی..مدیریت خانه عفاف.. ?-ایجاد بازار کار برای دختران ایرانی به عنوان حوری در بهشت و دوبی ?-پر شدن اوقات فراغت برادران همیشه در صحنه بسیج و برخورد با خانمها ?-پیداش شدن خیلی میلیون جنیفر لوپز که استعداد انها سالها زیر مانتوی گشاد هدر میرفت ??-افزایش فروش انواع گریس و متعلقات به علت نیاز دختران برای پوشیدن و دراوردن مانتوهای چسبان ??-پیدا شدن دو نقطه برجستگی جدید اضافه بر برجستگیهای قبلی دختران ایرانی نظیر دانشگاه و اشپزی ??-تکامل چشم مردان ایرانی و قابلیت چرخش در ??? درجه برای دید زدن حداکثر ارشیو نظرات (0) پنجشنبه 4 شهریور 1389 داستان های چرچیل نوشته شده توسط: یاسین محمودی ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام داستانهای چرچیل در کل اینطوری به نظرم اومد که این چرچیل نه تنها شوخ بوده بلکه آدم بسیار حاضر جوابی هم بوده. و البته چیزی هم که واضحه این بوده که رابطه خوبی با خانمها نداشته و خیلی مایل بوده توی ذوقشون بزنه. نانسى آستور - (اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سختکوشى و جسارتهایش بدست آورده بود) - روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل (نخست وزیر پرآوازه وقت انگلستان ) رو کرد و گفت: من اگر همسر شما بودم توى قهوه‌تان زهر مى‌ریختم. چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز): من هم اگـر شوهر شما بودم مى‌خوردمش! در مجلس عیش‌ حکومتى، وقتى چرچیل حسابى مست کرده بود؛ یکى ار حضار، که خبرنگار هم بود، از روى حس کنجکاوى حرفه ایش (فضولى براى سوژه تراشى) پیش او رفت که حالا دیگه حسابى پاتیل پاتیل شده بود، و در حالى که چرچیل سرش رو پایین انداخته بود و در عالم مستى چیزهاى نامفهومى زیر لب زمزمه مى‌کرد و مى‌خندید؛ گفت: آقاى چرچیل! (چرچیل سرش را بلند نکرد). بلندتر تکرار کرد: آقـاى چرچیل (خبرى از توجه چرچیل نبود) (در شرایطى که صداش توجه دور و برى‌ها رو جلب کرده بود، براى اینکه بیشتر ضایع نشه بلافاصله سرش رو بالا گرفت و ادامه داد..) شما مست هستید، شما خیلى مست هستید، شما بى اندازه مست هستید، شما به طور وحشتناکى مست هستید..! چرچیل سرش رو بلند کرد در حالیکه چشمهاش سرخ رنگ شده بودن و کشـــدار حرف مى‌زد) به چشمهاى خبرنگار خیره شد و گفت: خانم …. (براى حفظ شئونات بخوانید محترم!) شما زشت هستید، شما خیلى زشت هستید، شما بى اندازه زشت هستید، شما به طور وحشتناکى زشت هستید..! مستى من تا فردا صبح مى‌پره، مى‌خوام ببینم تو چه غلطى مى‌کنى ..! میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده… که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه… بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه ولی من این کار رو می کنم… در جنگ جهانى دوم وقتى که قواى متحدین (آلمان و ایتالیا و ژاپن ) فرانسه را که جزء قواى متفقین (انگلیس و فرانسه و آمریکا و شوروى ) بود، شکست دادند و در جولاى سال ۱۹۴۰ میلادى انگلستان در میدان نبرد جهانى با دشمن پیروزمند، تنها ماند، در پاریس کنفرانس سرى بین سه نفر از سران جنگ جهانى (یعنى بین چرچیل رهبر انگلستان، و هیتلر رهبر آلمان، و موسولینى رهبر ایتالیا در قصر ((فونتن بلو)) به وجود آمد، در این کنفرانس، هیتلر به چرچیل گفت: حال که سرنوشت جنگ، معلوم است و بزرگترین نیروى اروپا و متفق انگلیس یعنى فرانسه شکست خورده است، براى جلوگیرى از کشتار بیشتر بهتر است، انگلستان قرداد شکست و تسلیم را امضاء کند، تا جنگ متوقف شود و صلح به جهان باز گردد. چرچیل در پاسخ گفت: بسیار متاءسفم که من نمى توانم چنین قراردادى را امضاء کنم، زیرا هنوز انگلستان شکست نخورده است و شما را پیروز نمى شناسم، هیتلر و موسولینى از این گفتار ناراحت شده و با او به تندى برخورد کردند. چرچیل با خونسردى گفت: «عصبانى نشوید، انگلیس به شرط بندى خیلى اعتقاد دارد، آیا حاضرید براى حل قضیه با هم شرط ببندیم، در این شرط هر که برنده شد باید بپذیرد». سران فاشیست و نازیست (هیتلر و موسولینى) با خوشروئى این پیشنهاد را قبول کردند، در آن لحظه هر سه نفر در جلو استخر بزرگ کاخ نشسته بودند، چرچیل گفت: آن ماهى بزرگ را در استخر مى بینید، هر کس آن ماهى را تصاحب کند، برنده جنگ است، هیتلر فورا (پارابلوم) خود را از کمر کشید و به این سو و آن سوى استخر پرید و شروع به تیراندازیهاى پیاپى به ماهى کرد ولى، سرانجام بى نتیجه و خسته و درمانده بر صندلى خود نشست، و به موسولینى گفت: حالا نوبت تو است. موسولینى لخت شده به استخر پرید و ساعتى تلاش کرد او نیز بى نتیجه، خسته و وامانده بیرون آمد و بر صندلى خود نشست. وقتى که نوبت به چرچیل رسید، صندلى راحت خود را کنار استخر گذاشت و لیوانى بدست گرفت، در حالى که با تبسم سیگار برگ خود را دود مى کرد شروع به خالى کردن آب استخر با لیوان نمود، رهبران آلمان و ایتالیا با تعجب گفتند: چه مى کنى؟ او در جواب گفت: «من عجله براى شکست دشمن ندارم با حوصله این روش مطمئن خود را ادامه مى دهم، سرانجام پس از تمام شدن آب استخر، بى آنکه صدمه اى به ماهى بخورد، صید از من خواهد بود» ارشیو نظرات (0) چهارشنبه 3 شهریور 1389 به هم نخندیم با هم بخندیم نوشته شده توسط: یاسین محمودی ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام تلفن زنگ زد و مدیر مدرسه گوشی رو برداشت، از آن طرف سیم صدایی به گوش رسید كه می گفت: - آقای مدیر امروز پسرم نمی تواند به مدرسه بیاید. - شما كی هستید؟ - من پدرم هستم...!!! یه روز معلم به شاگرد میگه : آدم چند تا دند ون داره ؟ شاگرد میگه : بستگی به شب و روز داره . معلم میگه : چه ارتباطی به شب و روز داره ؟ شاگرد : آخه پدر بزرگ من روز ۳۲ تا دندون داره ولی شب هیچی . روزی شاگردی از معلمش پرسید: آقا چرا بعضی ها میگن كتاب، متاب یا ماست، پاست و..... معلم: پسرم اونها سواد مواد ندارند....!!! مردی با زنی آشنا میشه، به او میگه: خانم اسم شما چیه؟ - اسم من پروانه است بهم میگن پری. - اسم شما چیه؟ - آقا خواست ادای خانم رو در بیاره، گفت: والله اسم من چراغعلی بهم میگن : لوستر زن: خوبه، خوبه من دیگه دستت رو خوندم تو واسه این با من ازدواج كردی که پولدار بودم. مرد: ا... اشتباه میكنی من واسه این با تو ازدواج كردم چون خودم بی پول بودم!!!!!! ارشیو نظرات (0) چهارشنبه 3 شهریور 1389 حکایت های طنز نوشته شده توسط: یاسین محمودی ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام پسر سوم -من سه پسر دارم. اولی، هر چه می گوید، باور می کنم؛ چون تمام حرفهایش راست است و تاکنون دروغ نگفته است. دومی، باور نمی کنم، زیرا تمام حرفهایش دروغ است و تاکنون سخن راستی بر زبان نیاورده است. اما سومی، خدا مرگش دهد که مرا سرگردان کرده و نمی دانم کدامیک از حرفهایش را باور کنم؛ زیرا گاهی راست و گاهی دروغ می گوید. حافظه ی قوی به ظریفی گفتند: - کمتر پرت و پلا بگو؛ قدری ما را نصیحت کن. او قبول کرد و گفت : - شخص بزرگی برای من نقل کرد که دو چیز مایه رستگاری و خوشبختی است. گفتند : - آفرین ؛ همین را برای ما بگو که آن دو چیز چیست؟ گفت : - یکی از آنها را همان شخص فراموش کرده بود، و یکی دیگر را نیز، من به خاطر ندارم. امتحان تحصیلی روستازاده ای را پدر به تحصیل علم فرستاد. پس از چند سال که به زادگاه خود بازآمد، دانشمندان آزمایش کردند، او بیسواد از آب درآمد. پدر پرسید: - در این مدت دراز، عمر را چگونه گذراندی که حاصلی برای تو در بر نداشت؟! پسر گفت : - یک روز من بیمار می شدم؛ یک روز استادم. یک روز من گرمابه می رفتم؛ یک روز استادم. یک روز من لباس می شستم؛ یک روز استادم. و روز هفتم که جمعه بود. کندفهمان دانش آموز از معلم خود پرسید: - چرا اشخاص نفهم را به گاو تشبیه می کنند؟ معلم گفت: - در یکی از روزها، عده ای برای تماشای حیوانات به باغ وحش رفته بودند. آنها دیدند که همه ی حیوانات می خندند. غیر از گاو!!! فردای آن روز، همان عده باز هم به باغ وحش رفتند و مشاهده کردند که برعکس روز قبل، امروز گاو می خندد و سایر حیوانات ساکت هستند. وقتی علت را از مسئول باغ وحش پرسیدند، او گفت : - دیروز، میمون حکایت خنده داری نقل کرد که همه ی حیوانات خندیدند؛ ولی گاو، تازه امروز موضوع را فهمید و خنده اش گرفته است.!!! ارشیو نظرات (0) چهارشنبه 3 شهریور 1389 انتقام با نسخه (طنز) نوشته شده توسط: یاسین محمودی ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام یه خانومی وارد داروخانه میشه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره! داروسازه میگه واسه چی سیانور می‌‌خوای؟ خانومه توضیح میده که لازمه شوهرش را مسموم کنه. چشم‌های داروسازه چهارتا میشه و میگه: خدا رحم کنه، خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قواننیه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد... هردوی ما را زندانی خواهندکرد و دیگه بدتر از این نمیشه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد. بعد از این حرف خانومه دستش رو میبره داخل کیفش و از اون یه عکس میاره بیرون؛ عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند. داروسازه به عکسه نیگاه میکنه و میگه: خُب، حالا.... چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟؟!! نتیجه‌ی اخلاقی: وقتی به داروخانه می‌روید، اول نسخه‌ی خود را نشان بدهید ارشیو نظرات (0) چهارشنبه 3 شهریور 1389 قوانین عجیب کشورها نوشته شده توسط: یاسین محمودی ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام سوییس: - نباید لباس را در روز یکشنبه برای خشکاندن، آویزان کرد. - نباید ماشین تان را در روز یکشنبه بشویید. - دختران جوان نبایستی با مردان دست دهند. سنگاپور: - فروش آدامس غیر قانونی است. - کشیدن سیگار در تمام مکان های عمومی غیر قانونی است. - اگر شما به آشغال پاشی برای سه بار مقصر شناخته شوید، بایستی خیابان ها را در روز یکشنبه با یک پیشبند با عنوان: “من آشغال پاش هستم”، پاک کنید. کانادا: - ۳۵ درصد از برنامه های ایستگاه های رادیویی باید “محتوایی کانادایی” داشته باشند. - شهروندان نبایستی در عموم، بانداژشان را بردارند. - چرخیدن به راست در هنگام چراغ قرمز در هر زمانی غیر قانونی ست. - تولید کننده های مارگارین نمی توانند مارگارین شان را به رنگ زرد تولید کنند. دانمارک: - تلاش برای فرار از زندان، غیر قانونی نیست. - گزارش نکردن مرگ یک فرد، مجازات ۳٫۵ دلاری دارد. فرانسه: - بین ساعت های ۸ صبح تا ۸ شب، بایستی ۷۰ درصد موزیک رادیوها، متعلق به هنرمندان فرانسوی باشد. - گرفتن عکس از افسران پلیس یا وسایل نقلیه پلیس غیر قانونی است. حتی اگر آنها در پس زمینه ی تصویرتان باشند. - زیرسیگاری، یک اسلحه ی مرگبار فرض می شود. کامبوج: - تفنگ آبی نباید در جشن های سال نو استفاده شوند. آلمان: - هر محل کاری بایستی دیدی، هر چند کوچک، به آسمان داشته باشد. استرالیا: - کودکان نمی توانند سیگار بخرند اما می توانند آن را مصرف کنند. - پیاده روی در سمت راست پیاده رو غیر قانونی است. - تنها متخصصان برق دارای مجوز می توانند یک چراغ برق را تعویض کنند. بهرحال، تعدادی از این قوانین منطقی به نظر می رسند. مثلا “تنها متخصصان برق دارای مجوز می توانند یک چراغ برق را تعویض کنند”. این طور نیست؟! ارشیو نظرات (0) سه شنبه 2 شهریور 1389 شعری برای دختران دم بخت نوشته شده توسط: یاسین محمودی ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام دختری با مادرش در رختخواب درد ودل می کرد با چشمی پر آب گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست زندگی از بهر من مطلوب نیست گو چه خاکی را بریزم بر سرم روی دستت باد کردم مادرم سن من از 26 افزون شده دل میان سینه غرق خون شده هیچکس مجنون این لیلا نشد شوهری از بهر من پیدا نشد غم میان سینه شد انباشته بوی ترشی خانه را برداشته مادرش چون حرف دختر را شنفت خنده بر لب آمدش آهسته گفت دخترم بخت تو هم وا می شود غنچه ی عشقت شکوفا می شود غصه ها را از وجودت دور کن این همه شوهر یکی را تور کن گفت دختر:مادر محبوب من ای رفیق مهربان و خوب من گفته ام با دوستانم بارها من بدم می آید از این کارها در خیابان یا میان کوچه ها سر به زیر و با وقارم هر کجا کی نگاهی می کنم بریک پسر مغزیابو خورده ام یا مغز خر؟ غیر از آن روزی که گشتم همسفر با سعید و یاسر و ایضا ً صفر با سه تا شان رفته بودیم سینما بگذریم از ما بقیه ماجرا یک سری، هم صحبت یاسر شدم او خرم کرد، آخرش عاشق شدم یک دو ماهی یار من بود و پرید قلب من از عشق او خیری ندید مصطفای حاج قلی اصغر شله یک زمانی عاشق من شد بله بعد هوتن یار من فرهاد بود البته وسواسی و حساس بود بعد از این وسواسی پر ادعا شد رفیقم خان داداش المیرا بعد او هم عاشق مانی شدم بعد مانی عاشق هانی شدم بعد هانی عاشق نادر شدم بعد نادر عاشق ناصر شدم مادرش آمد میان حرف او گفت ساکت شو دگر ای فتنه جو گرچه من هم در زمان دختری روز و شب بودم به فکر شوهری لیک جز آنکه تو را باشد یک پدر دل نمی دادم به هر کس این قدر خاک عالم بر سرت، خیلی بدی واقعا ً که پوز مادر را زدی!،
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر